درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • به کرم فکر کن !
  • تضاد طبقاتی
  • چت روم ها !!
  • بت های ساختگی
  • فریادی پنهان
  • اولویت بندی افکار
  • خشم های مدفون
  • قله , تکاپویی است به فهم دوباره انسان که سخت ناپیداست.
  • نمیدونم جزو کدوم دسته هستم !!
  • دیواری حتی بلند تر از دیوار چین !
  • انگیزه ای دوباره که توسط سربازان امام زمان ایجاد شد ... !
کلمات کلیدی مطالب
  • دروغ (۱)
  • هدف (۱)
  • انسانیت (۱)
  • ریا (۱)
  • چت روم (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
  • نوشته های یک دانش آموز
  • یکم با هم حرف بزنیم
  • تنها , در بیکران رویا
  • Blue Room
  • پیچک
  • رو به آسمان ....
  • من شهرآشوب شهرم
  • خاطرات یک آتش نشان
کدهای اضافی کاربر


تصویر دنیا از دیدگان من
به کرم فکر کن !
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/٢٤

×

به کرم فکر کن !

او تمام عمرش را روی زمین می گذراند ، به پرندگان غبطه می خورد و از آنچه سرنوشت برایش مقدر کرده است آزرده خاطر است .

فکر می کند : من منفورترین مخلوق عالم هستم ، زشت و چندش آور و محکوم به خزیدن روی زمین .

روزی مادر طبیعت از کرم می خواهد که پیله ای بتند . کرم وحشت زده می شود . او تا آن روز هیچ پیله ای نتنیده است . خیال می کند که با این کار ، مقبره اش را می سازد و خود را برای مردن آماده می کند .

با وجود همه ناخرسندی اش از زندگی ، به خداوند گله می کند : خدایا ! حالا که به این زندگی عادت کرده ام ، می خواهی تمام چیزهای اندکی را که دارم از من بگیری .

با نومیدی خود را در پیله محبوس می کند و در انتظار سرانجام کار می ماند .

بعد از چند روز متوجه می شود که به پروانه ای زیبا بدل شده است . می تواند به آسمان پر بکشد و همگان او را تحسین می کنند .

کرم ابریشم از معنای حیات و کارهای خداوند حیران می شود .

×

کاش میشد گه گاهی توی زندگیمون فقط به جای خوندن ، شنیدن و یا گفتن واقعا " درک " کنیم .


زندگی همه ی ما انسان ها همواره دستخوش تغییرات کوچک و یا بزرگه ، تغییراتی که به طور خواسته یا ناخواسته ایجاد میشن و بسته به نوع دید ما میتونن بهترین روزهای زندگیمون رو رقم بزنن و یا زندگیمون رو به باتلاقی تشبیه کنن که بیرون اومدن ازش غیر ممکنه ! تنها تغییرات هستند که زندگی رو از حالت سکون در میارن و بهش جریان میبخشن .

انسان به طور طبیعی برای درحرکت موندن و سالم موندنش به یک سری تغییراتی احتیاج داره که گاهی دیگران و گاهی هم خودش باید اونها رو ایجاد کنه .  زندگی بدون تغییر مثل آب یک جوب ساکن میمونه که نه تنها زیبایی خودش رو از دست داده بلکه با حرکت نداشتنش تمیزی و زلالی خودش رو هم از دست داده ، و تا تصفیه نشه قابل استفاده نیست !

نداشن تغییر در برهه ای از زمان در زندگی همه ی ما ها باعت میشه در بعضی فراز و نشیب های زندگیمون ترمز میبُریم و زمین میخوریم . زمین خوردن برای همه اتفاق میفته ، چیزی که بعضی انسان های رو نسبت به بقیه متفاوت کرده نوع برخورد اونها با این زمین خوردن هاست ...

  برای بلند شدن انگیزه ی قوی ای لازمه ... حالا بعضی از ما همونطوری که زمین خوردیم ساکن میشینیم و منتظر دستی هستیم که مارو بلند کنه ، دستی که خودمون هم دقیقا نمیدونیم مال کیه ... شاید واقعا ما اونقدر خوش شانس باشیم توی زندگیمون که همچین فردی رو داشته باشیم که دستمون رو بگیره ، اما شاید هم خوش شانس نبودیم و سال های سال با حسرت به ادامه ی راه نگاه کردیم و همچنان منتظر همون دست خیالی بودیم ... !! غافل از اینکه بسیاری از فرصت ها رو از دست دادیم ..

دراین وسط افرادی هم هستند که بالافاصله بعد از زمین خوردن ، امیدشون به خداست و به زمین تکیه میکنن و بلند میشن ! اینا آدم های موفقین .. آدم هایی که برای موفقیتشون ، از دیگران گدایی نمیکنن  و منت هیچ مخلوقی رو برخودشون نمیپذیرن ...

داستان بالا که نوشته  پائولو کوئیلو  بود منو یا جمله ی دیگه ای از خودش انداخت که میگه : جرات گام برداشتن است که باعث می شود راه خود را نمایان کند .

علت بلند نشدن سری اول فقط و فقط ترس از ادامه ی راهه ... چون از راهی که دارن میرن خیلی مطمئن نیستن ترجیح میدن ریسک نپذیرن ، دقیقا مثل همون کرم ابریشم .لبخند

سعی کنیم همیشه تغییراتی توی خودمون ایجاد کنیم تا هم برای اطرافیان تکراری نشیم و راهی رو که طی میکنیم بهتر بشناسیم .

 


==================

 

پ.ن. داستان بالا و جمله ای که نوشتم هردو از پائولو کوئیلو بود ، شخصیتی که به عنوان یک پدر عاشقانه دوسش دارم ... این دو رو قبلا توی کامپیوتر سیو داشتم و برای همین نمیدونم از کدوم کتابشه . اگه کسی میدونه راهنمایی بکنه ممنون میشم . خیال باطل

نظرات ()



تضاد طبقاتی
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱٩

"هیچ میدانستی فرصتی که امروز از آن بهره نمیگیری ، آرزوی دیگران است ... ؟ "

این جمله رو امروز از روی دیوار خوندم ، سریع یه خودکار برداشتم و روی دستم یادداشتش کردم ...

برخلاف اکثر جمله هایی که بوی شعار ازشون استشمام  میشه به نظرم این ، قلم ساده و روون اما معنای عمیقی داره ...  خلاصه امروز بدجوری ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود و تا راجبش نمینوشتم دست از سرم برنمیداشت .. !

از بچگی شغل پدرم و موقعیت اجتماعی خانوادمون طوری ایجاب میکرد که تقریبا با تمام اقشار جامعه رابطه داشتیم .. از تهی دست ترینِ فقرا تا غنی ترین اغنیا ... از بسیاری از سیاست مداران تا ساده ترین شغل های اجتماعی ... 

تقریبا از بچگی با فرهنگ این  طبقات آشنا بودم ... و همینجا دست مادرم رو میبوسم که  کودکی بهم یاد داد که به چه چیز باید مفتخر بود  .. ! ارزش انسان جز مال و منال دُنیویست ...

شهر پر از فریاد هاییست که یا شنیده نمیشوند و یا نشنیده گرفته میشوند .. ! فریاد هایی از فقر و نداری مالی... فریاد هایی از فقر و نداری آزادی اندیشه و تفکر ...  فریاد ها بلندند و گوش انسان ها کر !  ...

انسان هایی که در عموم با وقاهت تمام و درحین غوطه ور بودن در نعمات وجود نیازمندان را در این سرزمین انکار میکنند !! ....

و انسان هایی چون من ... منی که فقط به نوشتن اکتفا میکنم ... !

به خدا قسم افراد بسیاری هستند که " محتاج نان شبند " ...  به معنای واقعی .. ! به راستی فکر نمیکنی که قدری همدردی از طرف بقیه انسان ها سهم آنها از زندگیست ... ؟

وای بر مایی که گاهی کوهی کاهی برای خود میسازیم و به سختی از آن بالا میرویم و از بالا به مردم نگاه میکنیم ... غافل از آنکه از بالا نگریستن کار کسی به غیر از ماست ...

و سخن آخر :

در این درگه که گَه گَه کُه کَه و کَه کُه شود ناگه

ز امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه


========================

پ.ن= اصلا بحثی که میخواستم بکنم کاملا متفاوت بود .. نمیدونم چرا اینطرفی سوق داده شدم ... خیال باطل

نظرات ()



چت روم ها !!
نویسنده: - ۱۳٩٠/۳/۱٢

راستش زیاد اهل چت و چت بازی نیستم ... معتقدم چت کردن و چت روم رفتن یه تب زودگذره که نباید خیلی بهش محل داد ... هرچی حساسیت و مخالفت دیگران بیشتر باشه این تب دیر تر تموم میشه .

خیلی وقت بود که دیگه طرف چت روم ها هم نمیرفتم .. چون کلا از جوّی که توشون حاکمه خوشم نمیاد . چند وقت پیش از روی کنجکاوی و بیکاری بعد از سرچ های طولانی بالاخره توی اینترنت یه چت رومی پیدا کردم که فقط و فقط برای Friendship طراحی شده و اگه کسی بخواد از این مرز بگذره اخطار میگیره .. خیلی جو قشنگی بود ، یه روز همه کسایی که آنلاین بودیم راجب زبان هامون صحبت کردیم .. اینکه سختن یا نه .. چقدر اصالت دارن و چقدر داستان های ادبیمون غنی هستش .. و مطمئنا من از فارسی خیلی خیلی حرف ها داشتم که بزنم ... مخصوصا که خودم عاشقانه دوسش دارم ... !

خلاصه یه یک هفته ای میشد که به این جو سالم عادت کرده بودم و دوباره همین امشب باز از روی بیکاری کلمه ی چت روم رو فارسی سرچ کردم و اولین سایت رو که انتظار داشتم فیلتر باشه و نبود ! رو باز کردم ...

ادب حکم میکنه که حرفی نزنم از درخواست هایی که بهم داده شد و پیشنهاد هایی که بهم داده شد .. به طوری که لحظه ای بیشتر موندن توی اون چت روم رو به نوعی توهین به خودم , شخصیتم و خانوادم میدونستم .. فوق العاده درکش برام سخت و بود هضم اونهمه توهین واقعا مشکل ! برای همین ثانیه ای نگذشت که اومدم بیرون ... !

واقعا نمیدونم چی شده که به اینجا رسیدیم ... اینهمه ساله اینترنت وارد کشورمون شده و روند پیشرفت فرهنگی مون هرروز کمتر از دیروزه ! چرا بین یک چت روم ایرانی و آمریکایی باید اینـــــــــــــــــقدر تفاوت دیده شه ؟ درصورتی که ما الگو های اخلاقیمون از اونها خیلی بیشتره ... !

درصورتی که ایران باستان مظهر تمدن و فرهنگ بوده ....!

واقعا شما تحلیلتون چیه از شخصیت افرادی که میان توی قسمت اصلی چت روم با فونت بزرگ و رنگی مینویسن .... " یه خانوم متاهل خوشگل جهت دوستی ... فوری فوری "

و یا : 

0935....... جهت س** تلفنی پیام دهید "

؟؟؟!!!!

نمیدونم واقعا تا کی میخوایم به این روند ادامه بدیم ... فقط کافیه توی سایت گوگل کلمه ی " Movie " رو بنویسین و منتظر کلمات پیشنهادیش باشین ، چیزایی میاد مثل Movie maker , Movie trailer و .... و حالا دقیقا معادل فارسی همین کلمه رو که "فیلم " هست رو بنویسین و منتظر نتایجی که براتون پیدا میکنه باشین ...

یعنی من واقعا نمیتونم شخصیت همچین افرادی رو برای خودم توضیح بدم  .... آیا اون فرد بیماره ؟ آیا در جای دیگه ای از زندگیش عقده داره که داره از این راه قسمت های خالی وجودش رو پر میکنه ..  ؟ آیا فقط حس تنوع طلبی زیادی از حد داره .. ؟

از توان من خارجه ... کاش یکی بیاد بتونه این قضیه رو قشنگ برای من بازش کنه ... لبخند

حالا فکر کنین افراد اون چت روم به اون بزرگی که شاید چند صد نفر عضو ثابت داره توی جامعه هم حضور دارن ... بین مردم .... و ما نمیتونیم درست تشخیصشون بدیم چون پشت چهره هاشون مخفی شدن ....

آهای دوستانی که دست به فیلتر کردنتون عالیه و چندین تا وبلاگ من رو به دلیلی نامعلوم فیلتر کردین !!  به عنوان یک شهروند ازتون خواهش میکنم که چشمتونو باز کنین و بفهمین که حتی با فیلتر کردن همه ی چت روم های دنیا هم نمیتونین فرهنگ سازی کنین .. به خدا قسم اینکه جدیدا به جای اینکه بنویسین " مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد " چند تا سایت قرآنی پیشنهاد میکنین اسمش فرهنگ سازی نیست !! به فکر درمانی همیشگی باشین نه موقتی !

 

فقط اینجور وقت هاست که دلیل نگرانی پدر و مادرم و بعضش سخت گیری هاشون رو میفهمم ..... خیال باطل

نظرات ()



بت های ساختگی
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٢۸

اگه یکم با دقت تر به اطافتون نگاه کنین میبینین که همه جا پره از بت های ساختگی ...

بت ها و حصار هایی که به طرز عجیبی توی ذهن و زندگیمون نفوذ کردن ... حصار هایی که مانع حرکتن ... بت هایی که از شما حرکاتی کلیشه ای مطلبن ... و خلاصه محدودیت های بی دلیل و اساسی که هرکسی به نحوی ازش برخوداره ..

خب عوامل زیادی باعث بوجود اومدن این محدودیت های ذهنی میشن .. از جمله خانوده ای که توش بزرگ شدیم .. مذهبمون .. عرف جامعه ...

بیشتر و کمتر داره ، اما همه ازش بهره مندن ! چیزی که مهمه نحوه ی برخورد ما با بت هاییه که جلوی راهمون قرار دارن .. میتونیم ازشون پیروی کنیم و بعدش با غروری کاذب سرمونو بلند کنیم و افتخار کنیم که راهی رو رفتیم که همه ازمون اتظار داشتن .. راهی که باعث شد ما مورد قبول واقع بشیم ..

و یا اینکه بشکنیمشون و به خودمون ثابت کنیم که انسان از همه ی موجودات دیگه قدرتمند تره و میتونه راهش رو خودش انتخاب کنه .. و برای این کار احتیاج به یه جاده ی از پیش تایین شده نداره ... صد درصد دیگه مورد قبول همه واقع نمیشه .. خیلی وقتا از طرف همه افراد نزدیکش ترد میشه و احساس نا امیدی میکنه ....

این دیگه بستگی به عمق دید فرد بستگی داره که کدومش رو انتخاب کنه ...

چند وقت پیش یه داستان جالبی میخوندم که میگفت :

داخل قفسی که10 میمون در آن زندگی می کردند . یک نردبان بزرگ قرار دادند و خوشه بزرگی از موز را از قفس آویزان کردند .

 

میمونها پس از کلی بازی گوشی متوجه خوشه موز شدند ، میمونها خواستند که از نردبان خود را به موزها برسانند ، به محض اینکه اولین میمون پای خود را روی پله پنجم گذاشت ، آب سردی از بالای قفس بر رویشان پاشیده شد ، میمونها خیلی سریع پایین اومدند ، به محض اینکه اولین میمون بدنش گرم شد ، دوباره از نردبان بالا رفت ، باز هم تا پا روی پله پنجم گذاشت ، آب سردی بر روی تمام میمونها پاشیده شد ، این اتفاق چند بار تکرار شد....

 

دیگر میمونی جرأت بالا رفتن از نردبان را نداشت ، نه بخاطر آب سرد بلکه توسط میمونهای دیگه کتک میخورد ...

 

تا اینکه یکی از 10 میمون را از قفس خارج و میمون دیگری را در قفس انداختند ، به محض اینکه میمون تازه وارد به سمت موزها حرکت کرد ، توسط میمونهای دیگر تنبیه شد این بود که دیگر موزها را فراموش کرد ، به همین شکل یک یک میمونها را از قفس خارج و میمونهای جدید را در قفس انداختند . کار به جایی رسید که میمونها بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشند ، میمونی را که قصد بالا رفتن از نردبان را داشت ، تنبیه میکردند ....

 

نردبانی را که پله پنجم ان به فشار حساس بود را از قفس خارج و یک نردبان معمولی را جایگزین کردند . جالب است بدانید باز هم میمونهای تازه وارد به محض بالا رفتن از نردبان توسط میمونهای دیگر کتک میخوردند ...

و به این ترتیب این داستان سال های سال ادامه داشت ...

 

 

نمیخوام مطلبم رو مذهبی کنم اما واقعا من همیشه به شجاعت حضرت ابراهیم غبطه خوردم .. البته که کار ما یه جورایی سخت تر میشه .. چون دیگه بتی وجود نداره که بشکنیمش و به مردم ثابت کنیم که اینها قدرتی ندارن .. بت هایی که ما امروز باهاشون درگیریم توی فکر و جسم مردمن و باهاشون خو گرفتن .. کار به این راحتیا نیست ..

اما خب یه بزرگی میگفت : تا وقتی مثل دیروز فکر میکنی امروزت هم مثل دیروزت میشه ...

کاش شجاعت بیرون اومدن از حصار های زندگیم رو داشته باشم ... 

 

 


 

=======

 

پ.ن = امروز هم مدرسه ها تموم شد ... به جرئت میتونم بگم اولین سالی بود که آرزو میکردم لحظه ها دیر تر بگذره و بیشتر با هم باشیم ... کاش بعضی آشنایی ها هیچ وقت به پایان نمیرسیدن ... نگران

نظرات ()



فریادی پنهان
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱۸

خیلی وقتا شده که حسرت بخورم ... امیدم رو از دست بدم و بشینم یه گوشه ی اتاق ... با برق خاموش آهنگ گوش کنم و ازدیدن سقف اتاقم بذت ببرم !!

اما حتی در اوج نا امیدی ... هیچ وقت احساساتم رو به زبونم نمیارم ... هیچ وقت نمیگم اون قصر آرزوهایی که توی ذهنم دارم و همه ازش خبر دارن دیگه خرابه ای بیش نیست ... نمیگم چون نمیخوام گوشام بشنونشون ... نمیخوام باورش کنن ....

نمیگم چون نمیخوام کائنات خبر دار بشه .... میخوام فکر کنه همیشه مصمم و قوی ام ...

نمیگم .. نمیگم ... نمیگم ... تا اینکه عین یه ظرفی که تا یه حدی جا داره و بعدش سرریز میشه عصبی میشم و همه تعجب میکنن .. !

تنهایی خیلی نعمت بزرگیه ... تنها زمانی که همه انسان ها میتونن از پوسته و نقاب خودشون بیرون بیان و خود واقعیشون رو مورد قضاوت قرار بدن لحظات تنهاییه .. لحظه هایی که گاهی متوجه میشی چقدر بیخودی خودت رو گول میزدی ... چقدر بیخودی میخواستی خدا رو گول بزنی ... و اینکه اون نقابت چقدر کلفت شده .... آیا دیگه قادر به بر داشتنش هستی ؟! لحظه هایی که میتونی بدون هیچ ترسی با خدای خودت خلوت کنی و از بدی روزگار براش بگی ... از خوبیهاش بگی ...

و من چقــــــدر به آرامش پشه ای که میشینه روی آب و خودش رو میسپره به دست اون موج های ریز ریز رودخونه حسرت میخورم ...

به آرامشی که ماهی هنگام شنا کردن داره ..

و یا حتی به آرامش یه بچه در بغل مادرش ....

یه سری لحظات خاص طلایی ... که شاید فردا دیگه تکرار نشن ...

آرامش این روزای من شده مثل آرامش شب های قبرستون ... همه تمیز و خیلی آروم کنار هم خوابیدن و احساس میکنی تنها جاییه که اینقدر همه آرومن ... اما چه خبر داری از حنجره هایی که دیگه نای فریاد ندارن ؟! .. شاید قبرستون تنها جایی باشه که سکوتش پر از فریاده ... ! یه سکوت دردناک ......

 

بیشتر از این نمیگم ... اما فقط دعا میکنم که ظرف دل هیچ کدوممون سرریز نشه ...لبخند

 

نظرات ()



اولویت بندی افکار
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۱٥

گاهی وقتا دلت میخواد بنویسی اما هزاران هزار فکر آشفته توی سرت میگذره که نمیتونی جمع بندیشون کنی که از نتیجش یه موضوع واسه نوشتن انتخاب کنی ... به نوعی هممون با نوشتن یه هدف رو دنبال میکنیم ... طبقه بندی افکار درون ذهن !! افکاری که بعضیاشون عین تو پینگ پنگ از این ور سرت به اون ور سرت میخورن خیال ندارن راحتت بزارن ...

از یه طرفی هم افکار شیرینی که با یاد کردن ازشون لذت سرتاسر وجودت رو میگیره ... که بود و نبود اونها هم در این شرایط فرقی نمیکنه ! همیشه منفی مثبت رو خنثی میکنه و تو نمیتونی استفاده کافی رو از اون فکر مثبته بکنی ...

حالا خاطرات که مطمئنا دنیای پیچیده تریه و طبقه بندیشون خیلی سخت تر ! درسته که انسان از تمام خاطرات زندگیش پند گرفته اما  باید یه کمد بزرگ توی مغزت داشته باشی و بعضی خاطره هارو بزاری داخلش و درش روبرای همیـــــشه قفل کنی ...
یه سری خاطرات رو هم باید جاسازی کنی پشت مغزت ... که گاهی بهشون دسترسی داشته باشی ... خاطره های خوب ... خاطره هایی که با یادکردن ازشون چهره ی افرادی توی ذهنت تداعی میشه که برات مفید بودن و باید هرزگاهی ازشون یاد کنی و از خدا سلامتی و موفقیتشون رو بخوای ...

و اما جلوی مغز ... جلوی مغز باید آرزو ها  و امید ها و برنامه هات برای آینده رو قرار بدی ... هدف از همه چی بالاتره و باید جلو قرار بگیره ...

و اما حتی جلو تر از اون باید تمام درسهایی رو که از مجموع همه ی خاطره هات گرفتی بزاری  .. چه اون هایی که الان توی کمد هستن و چه اون هایی رو که پشت مغزت جادادی ... مثل یه جور سرلوحه ... که حتی اهدافت رو هم با توجه به اون نکته ها انتخاب کنی ...

حالا تصور کنین که این تقسیم بندی ها بهم بخوره ... چه بلایی سر مغز و فکر و روح انسان میاد ؟ آیا دیگه قادر به تصمیم گیری هست ؟‌ آیا زندگی براش جذابه ؟ آیا میتونه به روحش آرامش بده ؟! ....

خیلی کار سختیه .. بالا توضیح دادم که یه جورایی خودم هم درس بگیرم ... نه تنها ذهنم طبقه بندی شده نیست , بلکه خیلی هم آشفتست .... مثلا تصور کنین یه سالن ورزشی رو , که تمام رشته های ورزشی دنیا دارن توی یک اتاق کوچیک تمرین میکنن ... اون الان وضعیت ذهن منه ...

و من باید این بدونم که با ذهن آشفته و طبقه بندی نشده به هیچ جا نمیرسم ...!هیپنوتیزم

نظرات ()



خشم های مدفون
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/۸

چیزی که چند سالیه خیلی توی ایران مشاهده میشه دعواست ! اکثرا هم به خاطر دلیلی نامعلوم ! توی مدسه , خیابون ,  بیمارستان , بانک و....

حتی اگه توی اون لحظه برید و بخواین موضوع رو بررسی کنید متوجه میشین که طرف از جای دیگه ای اعصابش خورد بوده و چون نمیدونسته چطوری عصبانیتش رو کنترل کنه اون رو یه جایی توی مغز خودش دفن کرده . حالا یه بدبختی میاد یه چیزی میگه و اعصاب اون آقا میریزه به هم ... خشم های دفن شده دوباره حضور فعال پیدا میکنن و مغزش رو قلقلک میدن . بنابراین راحت ترین راه رو انتخاب میکنه . و همیشه هم راحت ترین راه اینه که برای اینکه از دست اون خشم های لعنتی خلاص بشی اونهارو روی اولین نفری که میبینی خالی کنی ! کلا میتونم بگم 80% انسان ها اینطورین !

حالا این توی بعضی ها کمتر و توی بعضی ها بیشتره ! چراغ قرمز ها و  چهارراه ها همیشه تجلی خشم پنهان ما ایرانی هاست . ما ایرانی هایی که " بوق " ماشین رو به رسمیت قبول نداریم به جاش بی دلیل کلماتی میگیم که  "بوق ممتد " به اونها شرف داره !

دقیقا همین قضیه توی رابطه خیلی از ماها با خدا وجود داره ! ... اولش میگیم که قبول داریم که " هرکس مسئول سرنوشت خویش است " ... اما تلاش ها به قدر کافی نیست ... خواسته ها اونقدر محکم و قوی نیست و خیلی از عوامل دیگه ای که مارو از رسیدن به اون سرنوشتی که میخوایم باز میداره ! همش هم زمانی قابل تغییر بوده اما تغییرش ندادیم ...

خیلی وقت ها عدم موفقیتمون رو نسبت میدیم به وجود پدر و مادری که مانع و سد راه بودن ...  به رئیس ادارمون که مانع پیشرفتمون شده ... به معلممون که بهمون نمره کم داده و خیلی مثال های دیگه ! ..

اینکار یه جور تسکین میده دردمون رو ! یکم اون عذاب وجدانه رو کاهش میده ! .. اما خیلی وقتا میایم و تمام بدبختی های زندگی رو به خدا نسبتش میدیم نمیفهمیم که فقط داریم خودمونو گول میزنیم ! و با همین باور غلط هم زندگی میکنیم و قول خودمون واقع بین میشیم !! ... به خاطر موقعیت شغلیمون به خدا اعتراض میکنیم ... گاهی به خاطر موقعیت مالی ... گاهی به خاطر جایگاهمون توی دنیا و هزاران هزار گاهی دیگه !

و به این ترتیب کورکورانه فاصلمون  ازش بیشتر و بیشتر میکنیم تا جایی که دیگه حضورش رو کنارمون احساس نمیکنیم .. و بعدش دم میزنیم از اینکه وجود نداره !! و یا اینکه هیچ جا پیداش نیست !! اونجاست که باید یاد سهراب کنیم و بگیم :

 

و خدایی که در این نزدیکی است:

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

 

خیلی وقت ها هم اصلا ما حق نداریم که بخوایم خیلی از تصمیم هاشو زیر سوال ببریم ...  ما هیچ وقت به یه بچه ی 4-5 ساله اجازه نمیدیم تصمیمات مهم مارو که پشتشون تفکر جریان داشته رو با عقل خودش زیر سوال ببره ! اون بچه یه 4-5 ساله هم سعی میکنه تفکراتش رو با تفکرات ما هم سو کنه چرا که به عنوان یک بزرگتر بهمون اعتماد داره و میدونه که چیزی جز خوبیشو نمیخوایم ....!

فقط کافیه بُعد نگاه هامون رو عوض کنیم .. اونوقته که خدا توی یک غنچه ی بهاری , توی تصویر خودمون در آیینه ,  و حتی توی سقفی که بالاسرمونه حضور پیدا میکنه ! .. اشکال از نگاه هاست ... نه از او ... چشم هارا باید شست , جور دیگر باید دید  فرشته

 

 

 

 

نظرات ()



قله , تکاپویی است به فهم دوباره انسان که سخت ناپیداست.
نویسنده: - ۱۳٩٠/٢/٤

تاحلا جزو دسته آدم هایی بودم که زیاد حسرت میخورن .. یعنی مثلا زندگی دیگران مثل یه فیلم سینمایی بود برام که با شور و شوق زیاد میدیدمش و پیش خودم فکر میکردم خوب اگه الان من توی این موقعیت بودم چیکار میکردم ... یکی از بزرگترین بدی های زیاد فیلم دیدن ( افرادی مثل من ) اینه که کاری میکنه تو باور کنی موقعیت های قشنگ توی همون فیلمه به پایان میرسه آخرش .. این باور رو بهت نمیده که خودتم میتونی به اونجا برسی ...

کارایی مثل فیلم دیدن و دنیای نت تورو از حرکت وا میدارن .. برای همینم هست که اگه زیاد بشه حس بدی به آدم دست میده .. یه حس پوچی خاص !

مطمئنا خیلی راحته بشینی یه گوشه پای کامپیترت و حالا یه جوری وقت بگذرونی .. اما من معتقدم هر انسانی باید یه خصوصیت رو توی خودش پرورش بده که از دیگران متمایزش کنه .. خب وقتی از خودم میپرسم : سعیده تو چیکار کردی که یکی دیگه نتونه انجام بده ؟ تو چه خصوصیتی داری که نزاری کس دیگه ای جاتو بگیره ؟ ....

جوابایی که به دهنم میرسه خیلی چیزای ساده و پیش پا افتاده این .. و این ناراحتم میکنه ! چون اگه عادی باشی بعد از رفتنت همه فراموشت میکنن ..اما اگه خاص باشی تا ابد توی ذهن ها باقی میمونی ..

با خوش گذونی زندگی میگذره .. اما یهو بعد از ده سال به خودت میای و میبینی همچنان داری حسرت زندگی دیگران رو میخوری ! درصورتی که پتانسیل به اون نقطه رسیدن رو داشتی . اما ازش استفاده نکردی .. گاهی میشه جبران کرد .. اما گاهی واسه جبران دیگه خیلی دیره !

از اینجا تا قله ی کوه خیلی راهه ... شاید حتی توی محدوده ی دید تو نباشه .. اما اگه قدم به قدم و با تجهیرات کامل حرکت کنی بالاخره یه روز میرسی به نک قله .. درسته که توی راه سنگ ریزه ها های زیــــادی سعی میکنن از ادامه راه پشیمونت کنن .. اما تو توی کوه اگه میفتی دوباره بلند میشی و به راهت ادامه میدی و هدفت تغییر نمیکنه ! کاش برای رسیدن به هدفمون توی زندگی هم همینقدر مصمم بودیم .. !

و اون روزی که بتونی به قله برسی با افتخار تمام سرت رو بالا میگیری و میبینی که حالا نوبت زندگی تو هستش که مورد توجه دیگران قرار بگیره ! .. و اون روزه که از بالا با پوز خند به سنگ ریزه های پایین پات نگاه میکنی و حس پیروزی تمام وجودت رو فرا میگیره ..

فعلا که شروع کردم به حرکت کردن !! امیدوارم بتونم این حرکت رو تا آخر عمرم ادامه بدم و به قله برسم .. لبخند

 

http://sp.life123.com/bm.pix/mountaineering.s600x600.jpg

 

پ.ن = موضوع پست برگرفته از شعر امیر نعمتی .

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »